فقط خدا

  • خانه 
  • لبیک یا الله  

داستان واقعی قسمت ۲

01 مرداد 1400 توسط فقط خدا

داستان واقعی قسمت 2
حسرت

وقتی امید اون حرف رو بهم زد اول به شدت نگران شدم ولی با خریدن یک کادو ازم دلجویی کرد ‌.ومنم به شدت فراموش کردم
به مراسم عروسی نزدیک شدیم باز به بهترین شکل ممکن برگزار شد وبرا خرید بهترین لباسها وطلاهارو برام تهیه کردن
عروسی باشکوهی که آرزوی هر دختری میتونه باشه برگزار شد..
روزگار گذشت چند وقتی از اینکه وارد خونه آرزوهام شده بودم میگذشت
همه چیز خوب بود
ولی یک چیزی همیشه نگرانم میکرد
رفتارهای امید عجیب بود
هفته ای دوبار به خونه پدرم میرفت وسر میزدم امید هم همیشه با من میومد وحتی بعضی وقتها شب رو اونجا میمونیدم..
روزها گذشت تا من باردار شدم
خانواده همسرم احترام زیادی بهم میزاشتن ، من باردار شده بودم وامید هم خوشحال بود ، ولی همیشه سرش تو گوشی بود
من خودمو با خونه داری وموندن تو خونه سرگرم میکردم وشب موقعی که امید میومد خونه فقط کنارم بود
دوران بارداریم سخت بود
طوری که اصلا دوری امید رو کنارم احساس نمیکردم وفقط به بارداریم فکر میکردم. روزها گذشت ومن پسرمو به دنیا آوردم پسری که شبیه امید بود خوشگل وجذاب “
وقتی که زایمان کردم امید نیامد
از مادرش احوالشو پرسیدم گفت خونه است ، نتونست بیاد
دلگیر شدم
آخه وقتی یک زن بچه ای رو به دنیا میاره تمام لذتش به اینه که پدر بچه کنارت باشه
نمیدونم چرا امید میل سرد شده بود ودنبال دلیلش میگشتم
تصمیم گرفتم که ته این ماجرا رو هر طور شده پیدا کنم
میدونستم یک چیزی هست که امید تمام فکر وذهنش پیش اونه
ومن دیگه براش اهمیت ندارم، ولی نمیدونستم چیه؟
چند روزی از به دنیا امدن پسرمون میگذشت اسم پسرمون رو آرمان گذاشتیم ،
تا وقتی که من سرپا بشم مدتی گذشت، اصلا به رو خودم نمیاوردم ووانمود میکردم که از همه چیز خیلی خوشحالم
مخصوصا جلو خانواده ام همیشه خودمو خندون نشون میدادم
آخه حفظ زندگیم خیلی برام مهم بود
یک شب که امید به حموم رفت به هر زحمتی که شد رمز گوشیش روباز کردم
وهر طوری بود گشتم که ببینم چه چیزی باعث فاصله من وامید شده
وقتی قسمت پیامها رفتم دنیا رو سرم خراب شد
قلبم به تبش افتاد ، یک شماره رو سیو کرده بود زندگی وبهش پیام داده بود زندگی بی تو محاله زنده بمونم
بدنم یخ کرده بود ونمیتونستم تکون بخورم اون همه آرزو وخوشبختی اون همه عشقی که به امید داشتم به یک باره جلو چشام ریخت فقط اشک ریختم
نمیدونستم چکار کنم
به کی بگم کمکم کنه بهتره که ولش کنم برم ولی آرمان رو چکار کنم من بی آرمان نمیتونم زندگی کنم اگر امید آرمان رو ازم بگیره بعد اون آبرو خانواده ام اون همه تعریف وتمجید که از وصلتمون میکردن الان بگن توضرب در آمد …
تو این فکر ها بودم که امیداز حموم بیرون آمد وگوشی رو دستم وچشمان پراز اشکمرو که هاج واج وایساده بودم فقط نگاهش میکردم نگاه میکرد
اولش هیچی عکس العملی نشون نداد
بعد وقتی که حال خرابم رو دید
آمد جلو دستمو گرفت زینب جان بشین میخوام باهات حرف بزنم
زینب جان بعد از چند وقت اولین باری بود که این جان رو به زبون میاورد
کاش زمان به عقب بر میگشت وگول ظاهر رو نمیخوردم
منتظر بدم ببینم چی میخواد بگه
هیچی نمیگفتم فقط اشک میریختم،
ببین زینب جان من تو دوران عقد بهت گفتم دوست دارم ولی حسی بهت ندارم
دوست دارم نه به عنوان همسر
اگر تا اینجا آمدم به خاطر اسرار پدرومادرم بوده
اونها گفتن بیام با خانواده شما ازدواج کنم البته با رحمان داداشت دوست بودم ولی خانوادم تو رو دیده بودن وخانواده ات رو میشناختن وپیشنهادت رو دادن
ببین زینب جان من نمیخوام پدرم ازم ناراحت بشه برا همین هیچی نگفتم
وای خدا چی داره میگه یعنی این همه عشقی که به امید داشتم الکی بود یک طرفه؟
امید سعی میکرد آرومم کنه
ببین زینب من با سهیلا از دوران عقدمون آشنا شدم دختر خوبیه کنارش ارامش دارم بزار با اون باشم
وای خدای من چه بی شرم داشت حرفهاشو میزد
بهش گفتم نه نمیشه یا من یا سهیلا جونت ..
من نمیتونم زیر سایه یک زن دیگه زندگی کنم
امید اسرار کرد که کسی نفهمه وسعی میکنه این رابطه رو قطع کنه
از اون شب رفتار امید بدتر شد سر هر مسئله ی دعوا راه مینداخت کاری میکرد تا من جا بزنم واز خونش برم
ولی من تمام فکر وذهنم به آرمان پسرمون وآبروخانواده ام بود
یواش یواش دست به زن هم پیدا کرد
ومن جلو همه خودمو خوشبخترین آدم جلوه میدادم ..
مادر امید کم کم متوجه شد وجریان رو ازم خواست بهش بگم ولی از تهدید های امید ترسیدم که اگر کسی بفهمه کتکت میزنم
هیچی نمیگفتم فقط با خدا درد دل میکردم
دنیا برام سیاه تار شده بود از زندگی با امید فقط چند ماهی رو احساس خوشبختی کرده بودم
دختری که با چشمان بسته وارد زندگی شده بود که داشت به منجلاب تبدیل میشد
اون همه فکر وخیالی که در دوران مجردی داشتم تبدیل به تباهی شده بود
کاش زمان به عقب بر میگشت.

ادامه دارد.

#به_قلم_خودم

کنیز زهرا( س)

 نظر دهید »

داستان واقعی قسمت یک 

31 تیر 1400 توسط فقط خدا

داستان واقعی( حسرت )

تمام خوشی های زندگیم در یک کلمه ختم میشد؛کلمه ای به نام لبخند …
شور ونشاط دوران نوجوانی سپری میشد وخنده های از ته دل مرا به سوی یک زندگی پر از تلاطم سوق میداد ….
خانه پدریم مملو از آرامش وشادی بود. رابطه خوبی با خواهرهام داشتم بگو وبخند وگشت گذار در اوج لذت های دنیا…
یادم نمیاد لبخندی از ته دل نزده باشم
دلم به هیچی گره نخورده بود !
آزاد بودم وبا خدای خوبم هم رابطه بسیار عالی داشتم…
یواش یواش پای خواستگارهایم به زندگیم باز شد …
هر روز یک ترانه از خواستگار جدید ؛
ترانه ای از جنس اینکه من تورو خوشبخت میکنم ؛؛؛
ومن دیگه باید زندگی رو انتخاب میکردم …
یک زندگی به خیال از بافت خوشبختی در کنار یار رویایی که در انتظارش بودم ..
روزگار گذشت.
داداشم صدام زد.
زینب جان میای کنارم بنشینی کارت دارم
با لبخندی آروم گفتم چشم دادشی
..
زینب جان تو بزرگ شدی خانم شدی یکی از دوستام میخواد بیاد خواستگاری وضع مالیش خوبه
اگر باهاش ازدواج کنی مطمن باش خوشبخت میشی، وکلی تعریف از دوستش کرد…
لبخندی زیر لب زدم به نشانه شرم سرمو انداختم پایین وهیچی نگفتم .
داداش رحمان لبخندی زد وگفت پس سکوتت نشانه رضایت توه بزار بیان ببینش اگر خوشت نیامد جواب رد میدیم بهش.
گفتم هرچه شما بگید ؛
چند روزی گذشت.داداشم گفت امروز قراره بیاد بابا مامان هم در جریان هستن فقط بمون خونه تا با هم حرف بزنید ….
دل تو دلم نبود .وعده پول وخوشبختی که داداشم به من داده بود اون زندگی رویایی را تو فکر خودم تصور میکردم .
امید همراه پدر ومادرش آمدن با دسته گلی که انقدر بزرگ بودو کلی پولش میشد.
قیافه امید زیبا بود از اون پسر های جذاب وخوش بر رو..
وقتی گل رو بهم دادن دلم لرزید
به یک باره دلم به پای لبخند جذابش رفت
نظر اجی کوچیکم خیلی برام مهم بود
واونم لبخند زد زیر لب گفت جذابه ……
از اینکه خواستگار خوبی به این جذابیت وپولداری داشتم به وجه امدم
حرفهایش بوی خوشی میداد ومن فقط صدای امید رو میشنیدم
گوشهایم کر شده بود از همه صدا ها وفقط تنها موسیقی شاد من صدای امید بود..
روزگار رفت ما به پای دوستی با داداشم اصلا تحقیقی نکردیم
از اینکه چه جور آدمیه وچه جور خانواده ای ؟
زمان مثل برق گذشت خواستگاری به نامزدی رسید..
نامزدی برایم تدارک دیده بودن که تمام دختران فامیل در گوشی به هم میگفتن خوش به حال زینب برا این بختش…
عجب شوهری کرده ها!
مراسم نامزدی رو به بهترین شکل گرفتن واسرار داشتن هر چه زودتر عقد کنیم

خانواده منم برا دل من واحترام حرف داداشم هیچی نمیگفتند وفقط میگفتن مبارکه ما حرفی نداریم
مراسم عقد باشکوهی برگزار کردن سر سفره عقد بهترین کادوها وطلا ها برایم فراهم شده بود ..
زندگی رویایی که هر دختری آرزویش را داشت روبروم بود ومن هیچ چیزی جز امید تو ذهنم نبود ..
همه فامیل از این وصلت خوشحال بودن وحرف ازدواجم نقل مجالس فامیل شده بود
دوران عقد وعروسیم یک ماه طول کشید

در دوران عقدم یک روز به مغازه امید رفتم اخه امید بوتیک داشت
همراه خواهرم فرزانه به مغازه رفتم وقتی امید رو دیدم ناراحت وسرد بود نسبت به من ؟
احوالشو پرسیدم واونم جواب دادبا بی میلی
اجیم سلام واحوال پرسی کرد وامید رو به من کرد وگفت زینب جان من دوست دارم ولی نه به عنوان همسر
جلو خواهرت میگم زن من نشو
دنیا رو سرم خراب شد چرا امید این حرفهارو میزنه ؟ تمام فکر وذهنم به حرفهاش بود وخواهرم با حالت تعجب پرسید آقا امید شوخی میکنی سرکاریه
امید روبه اجیم کردوگفت نه کاملا جدیه
هرکاری میکنم عاشقت بشم نمیشه زینب
خواهرم لبخندی زد وگفت طبیعیه آقا امید شما الان در دوران عقد هستید
بعداز گذر زمان به شدت علاقه مند میشیدبه هم ..
امید هیچی نگفت: وفقط سرشو انداخت زمین
ولی دنیای من دگرگون شده بود؟؟؟؟
ادامه دارد …..

#به_قلم_خودم 
کنیز زهرا ( س)

 نظر دهید »

حسرت روزگار گذشته

20 تیر 1400 توسط فقط خدا

​دلش آروم وبی تاب 

رفت سراغ یک کتاب  

خواند در عمق یک کتاب 

شروع کرد به آه داد 

که ای کاش بود این زمان 

خوشی های  زودگذران 

میروند چون باد خزان 

میماند گلهای خندان 

به دوراز تیغهای پنهان 

راه حق درستش همین

که باشد ساده راستین 

نداشتن رازی پنهان 

داشتن آهی پنهان 

بگفتن که ای کاش 

داشت دکمه ی پنهان 

میزدیم به روی دکمه 

میرفتیم به دوران کهنه 

شور شوق دوران

بوده در لذتهای گذشته 

لذت زود گذر میرود 

میماند لذت جاودانه 

حسرت ای کاش بود روزی 

ندارند مردمان خدا دوستی 

تو لذت بر از بهر عمر

چون ندارد دکمه برگشت عمر

#به_قلم_خودم 

کنیز زهرا ( س)

 2 نظر

روزگار میگذرد وچکاوک نغمه عمرم را میسراید 

18 تیر 1400 توسط فقط خدا

روزگار
چه خوش میگذرد به کام بهار
ابرها در پرتو آسمان
به روزگار تیر وکمان
به نغمه های چکاوکها
شدِخزان باز بهار
روزها تلافی دعاهای مادرانه
میبرد هرسو مرا به سوی یک ترانه
زمزمه این بهار،چکاوک
بهر عمر است و
روزگار گذرا
روشنی حق از پرتو خورشید است
روشنی راه از تلاطم خورشید است
نور راه، را دریاب
که نیابی هستی از غافلان

#به_قلم_خودم

کنیز زهرا ( س)

 نظر دهید »

ای شوق دیدارمن  تو باشی من خوشم نباشی بیمارم غمگین 

18 تیر 1400 توسط فقط خدا

​
 معبود من 
هر روزم را، با نام تو آغاز میکنم ای سرانجام کارهایم …….

تو روشنی دلهای زمینی، 

جمعه ای دگر آمد به دیدار یارمان به انتظار نشستیم ……

کوچه های خیالمان،را آدرس گذاشتیم ،تا برسد آن کس که همه منتظرشیم …

تو دادی به ما امامانی از جنس وزلالی آب …

پاک روشن، چون نور خورشید تابان …

دوستی با تو، همچون دوستی سلامتی با جسم است تو باشی خوش است جسمم نباشی بیمارم …..

منجی عالم را برسان 

تا شیرینی شهد آرزوهایمان به وصال بنشیند …..

چرا که منجی عالم 

نشان 

 از تو دارد برما 

اللهم صلی الله محمد وآل محمد( عج)

#به_قلم_خودم 

کنیز زهرا ( س) مدرسه بنت الرسول ( س)

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 26
  • 27
  • 28
  • ...
  • 29
  • ...
  • 30
  • 31
  • 32
  • ...
  • 33
  • ...
  • 34
  • 35
  • 36
  • ...
  • 87
شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

فقط خدا

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • حجاب وعفاف
  • حق الناس
  • حکاب وعفاف
  • سپاه
  • لبیک یا خامنه ای
  • لبیک یارانه ای

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس